تبليغاتX
یه جایی همین حوالی

وقتی عید می‌شود بیشتر از هر چیز به آدم‌ها فکر می‌کنم. و از بین این‌همه آدم، بیشتر به آن‌هایی که دیگر نیستند فکر می‌کنم. انگار که کسی به من گفته باشد عیدها مال این است که همه‌ی آدم‌های زندگیت را بشماری و دوست داشته باشی همه را با هم به یک مهمانی دعوت کنی.

 یک مهمانی که در آن همه و همه باشند. آنوقت بنشینند دور هم، آنقدر از احوال هم بپرسند و کارهایشان و حرف‌هایشان که دیگر هیچ کس احساس نکند چیزی ناگفته در دلش دارد. دوست ندارم همه آنقدر برقصند که بدون آنکه حرفی زده باشند یا همدیگر را دیده باشند، خسته و خواب‌آلود خداحافظی کنند. بعضی اوقات بعد از مهمانی‌ها اصلاً به نظرم نمی‌آید آن شب کسی را دیده‌ام یا معاشرتی با جمعی کرده‌ام.

دوست دارم بدانم همه‌شان آنقدر اشتیاق دارند و لحظه‌شماری کرده‌اند برای این عید، که وقتی دور هم نشسته‌ایم هیچ کس بی‌قرار رفتن به جای دیگری نیست. همه‌ی همه‌ی آن آدم‌هایی که دوست‌شان دارند در کنارشان باشند و حتی به کس دیگری هم فکر نکنند. آن‌وقت می‌شود حضورشان ناب، حضورشان شاد باشد.

آن‌وقت جشن عید معنا پیدا می‌کند. جشنی می‌شود بهتر از همه‌ی جشن‌های دیگر. وگرنه چه تفاوتی است بین یک خانه‌ی خالی با ماهی قرمز و سبزه و همان خانه‌ی خالی بدون آن‌ها. چه تفاوتی است بین بی‌هم‌صحبتی با تنهایی و آجیل.

دوست دارم وقتی برای چیزی اسمی می‌گذاریم، فرقی داشته باشد با بقیه‌ی روزهای بی‌اسم. شاید این هم همانی باشد که کریستین بوبن میگه:

« من عاشق این قناری‌ام و چون من عاشقشم، اون اسمی مختص به خودش داره، اسمی که من خودم روش گذاشتم. این قناری هر قناری‌ای نیست. این قناری، آقای ون‌گوگه. تو می‌تونی تمام روز دور و بر قفسش پرسه بزنی ولی من بهت اجازه نمی‌دم بخوریش. اسم‌ها و اون چیزایی که روشون اسم می‌ذارن، خوراکی نیستن. این مسأله در مورد تو هم صادقه. تو هم هر گربه‌ای نیستی. تو آقای رامبراندی. تا ابد هم آقای رامبراند باقی می‌مونی. حتی وقتی شماها از بین برین، من باز هم اسم‌تون رو در خاطرم نگه می‌دارم و به آواز اون گوش می‌دم. ...»

بعضی از روزها هم که اسم دارند، خوردنی نیستند. که بشود تمام‌شان کرد، از یادشان برد. مگر آن‌که آن اسم را ما روی آن‌ها نگذاشته باشیم. آن‌وقت روز ما نیستند. و هر روزی می‌شوند مثل تمام روزهای دیگر.

دوست دارم همه‌تان را با هم به یک مهمانی دعوت کنم.

+ نوشته شده توسط احسان احمدی در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391 و ساعت 13:50 |

غمگين باشی يا شاد، چهره در هم کشيده يا خندان

کسی از جنس سبزينه و ستاره، پشت درهای دلت به کمين ايستاده

در دستی هزار گل سنبل و نويد بهار و در دستی ديگر هزار ستاره درخشان

و همه و همه فقط برای تو

هر ستاره و هر سنبل برای يک چين اخمت که باز بشه، آيا حاضری؟

بيا و استواری را از بهار بياموز، که چه طاقتی دارد بهار، که هنوز، هر طور شده می آيد، شاد و سبک، روشن و پاک

بيا و غصه های زمستونيت را به دست باد بسپار

شاخه سنبل و درخشانترين ستاره دنيا منتظر تو هستند که آرزوهاتو را به دست بهار برسونند. بهاری که پشت درهای دلت به انتظار نشسته

طبيعت جان گرفته، و بار ديگر حيات دوباره را زمزمه می کند که در آن قهر، کدورت و زشتی ها جايي ندارند. سبزه ها قد کشيده اند و ماهی قرمزها همچنان بی قرارند. انگار همه منتظر لحظه ای هستند که بهت بگن

دلت بهاري و سال نو مبارک

....در اين سال نو آرزو می کنم

برای آسمان، که آبی باشد

برای باران، که ببارد

برای آفتاب، که دلگرممان کند

برای زمين، که آرام بماند

برای آدم ها، که مهربان باشند

و خدا كه به ما نگاه کند

دلتون روشن، دستهاتون گرم، صورتتون از باد نوروزی شاداب، قلبتون با مهربانی تپنده تر و سال نو به کامتان

موقع تحويل سال ، كنار سفره هفت سين منو از دعاي خيرتون فراموش نكنيد

+ نوشته شده توسط احسان احمدی در سه شنبه یکم فروردین 1391 و ساعت 2:15 |

جَو چیز بسیار مهمی است. آنقدر مهم که خودش در بر گیرنده‌ی چند چیز دیگر است. آنقدر مهم است که نباید بگوییم عامل مهم، یا موضوع مهم، یا شرایط مهم، یا محرک مهم. فقط باید بگوییم چیز مهم.

شعری که همه با هم می‌خوانندش، لباسی که همه با هم در یک روز می‌پوشند، کاری که همه با هم یک موقع خاص انجام می‌دهند جو ساز مهمی است. مخصوصاً اگر آن کار جمعی، ارزش اجتماعی مثبت داشته باشد. این می‌شود که مثلاً وقتی من می‌بینم همه با هم یک کار خوب انجام می‌دهند، بخواهم من هم آنگونه باشم، تا مثل آنها خوب باشم و مرا هم ببینند، مثل آن‌ها همان کار را می‌کنم.

ارزش اجتماعی مثبت یا منفی جو را ارزش‌گذاری‌های دینی یا آرمانی تعیین نمی‌کند. وقتی جو آنگونه است که هر کسی دوست داشته باشد پارتی برود، ارتباطی به نظر آدم‌های مهم یا دین یا هر چیز دیگری ندارد، خوب است، چون همه می‌خواهند.

حالا اگر جو چیز خوشایندی را تقویت کند خیلی خوب می‌شود، اگر چیز ناخوشایندی را تقویت کند، آنگونه می‌شود که هر کسی با هر ابزاری سعی می‌کند جو را بشکند، طور دیگری‌اش را جایگزین آن کند. یعنی یک فیلم‌هایی بسازند که در آن، همه کاری را انجام می‌دهند درست عکس کار مردمان جامعه. آهنگی را پخش کنند که کسی یادش نمی‌آید روزی ساخته شده یا لباسی را تبلیغ کنند که اگر همه بلند می‌پوشند این‌یکی کوتاه است و اگر کوتاه می‌پوشند بلندش را تبلیغ می‌کنند.

تغییر یک جو شاید دو خواستگاه داشته باشد. یکی ایدئولوژیک و دیگری تجاری. چون بعضی افکار بعد از آنکه ما به ازایی در عالم واقع، یعنی زندگی مردم، برایشان دیده نمی‌شود، ارزش فکری‌اش را از دست می‌دهد و مردم به افکار دیگری روی می‌آورند، و جو جدیدی ایجاد می‌شود، طرفداران ایدئولوژی‌های خاص باید همیشه در نبرد با جو متغییر جامعه باشند.

نوع تجاریش برای ایجاد نیاز به هر چیز جدید است. اگر من در جَوی غالب، یا همان پارادایم، حل شوم، ملزومات آن الگو را به تدریج فراهم می‌کنم. یعنی لباس، کتاب، و هر چیز دیگری که در آن پارادایم به همراه دارد. اگر این جو تغییر نکند، و چون همه آن‌را می‌پسندند، دیگر چیزی مثل مدگرایی رواج نخواهد داشت. پس تولید کنندگان دیگر نمی‌توانند هر چیز جدیدی را به خورد من بدهند، چون نیازی به آن ندارم. اما آن‌ها این نیاز را که نوعی خواسته‌ی فانتزی، اما تأکید شده است با تغییر جو ایجاد می‌کنند.

از آنجا که من به مخالف این حرکت‌های موسمی نیستم، و تا جایی که جو ایجاد شده همانطور که ذات تعریف پارادایم می‌طلبد، با پذیرش جمعی همراه باشد، آن‌را خوب می‌دانم. پس اگر همه دوست داشته باشند نوع جدیدی از نگاه به زندگی، دوستی، کار، مدل مو، لباس، غذا و هر چیزی را جایگزین قبلی‌ها نمایند، خواست‌شان متین و علاقه‌شان قابل احترام است. مگر آنکه بر خلاف وجود انسانی افراد یا تقلیدی کورکورانه و دور شدن از اصل خویش باشد. همانگونه که عادت به نفس نکشیدن عادتی ناشدنی است، تجربه‌ی بعضی افکار که تأثیر بر جنبه‌های مختلف زندگی می‌گذارد ناشدنی و ناقض بعضی تمایلات غریزی آدمی است. پس اینگونه‌اش را پسندیده نمی‌دانم.

حال اگر کسی بخواهد چه با نگاه ایدئولوژیک، چه با نگاه تجاری مورد پذیرش بیشتر افراد جامعه‌ای باشد، ناچار است یا همانند آن‌ها پیش رود، یا جایگزینی مطلوب‌تر ارائه نماید. که این مطلوبیت را باز میزان پذیرش همان افراد با توجه به پیشینه‌ی فکری و رود اغنا یا ارضای نیازها و خواسته‌هایشان تعیین می‌کند.

حالا اگر کارگردانی به کمک تمام عوامل دست‌اندرکار بخواهد به هر دلیلی شور و اشتیاق سمنوپذان نذری را بین مردم زنده کند، با خانه‌ای که حال‌وهوایش با حال و هوای زندگی من از بچگی تا این بیست و هشت  نه سالگی هیچ نمی‌خواند، و نوع واکنش‌ها و نامردی‌ها و لوطی‌گری‌هایی که تنها نمونه‌اش را احیاناً در فیلمی مشابه دیده‌ام و نه هیچ‌کجای دیگر، و در عین حال نه مطلوب‌تر از آن است که اکنون دارم، و نه یاد‌آور حسی مطلوب از گذشته، چگونه انتظار آن می‌رود که گویش، مرام، و در نهایت نگاهم را هم سو با آن شخصیتی سازم که هیچ‌اش به من مربوط نمی‌شود.اینجاست که میبایست کار با بستری مناسب آغاز شود مگرنه بجز قدیمی ها می گویند حالا که چه !! و حس خاصی در آنها تلقین نخواهد کرد.

در مورد باز شدن مدارس همین را بگویم که آهنگ همشاگردی سلام آنقدر مرا تحت تأثیر قرار می‌داد، که این چند ساله چون آن‌را نمی‌شنوم، اصلاً احساس بازگشایی مدارس را ندارم. نه دیگر آن آهنگ پخش می‌شود، نه چیزی جایگزینش شده که کسی دوستش داشته باشد، به گونه‌ای که همه با هم حسی مشترک پیدا کنند.

 یکی از مشخصه‌های بارز هر الگوی غالبی، نمادها یا سمبول‌هایی است که برای بیان غیر کلامی بعضی مفاهیم به کار می‌رود. مثال‌اش بسیار ساده‌تر از وجود آرم یا لوگوی گروهی خاص است. بهترین نمونه‌ی سمبول‌ها نوع زیورآلات زنان است که در هر الگویی متفاوت با الگوی دیگر و در عین حال بیانگر زیبایی زن می‌باشد. هیچ دلیل خاصی نخواهید یافت که توجیه کند چرا در کشورهای عرب تعداد زیادی النگوی طلایی رنگ از مچ دست تا ساعد، و در هند تعداد بیشتری النگوی چوبی از مچ احیاناً تا بازو در ایران حاضر دست‌بندهایی که بندآویزان دارند از جنس چوب، فلز یا چرم با مهره‌های متنوع اما نه هم‌شکل نماد زیبایی هستند.

زیبا هستند چون بیشتر مردم آن را زیبا می‌دانند. شاید بتوان مفاهیم زیبایی شناسی را بر این پدیده‌ها منطبق کرد، اما پیش از آن، پذیرش جمعی و همگرایی مفهوم بیان شده توسط آن نماد است که به کار گیری‌اش را رواج می‌دهد.

به عنوان مثالی خاص، مانتو که به اجبار بر خیلی‌ها تحمیل شده، نه دیگر نمادی از حجاب، بلکه نمادی است که دیگر لباس‌ها را مطلوب می‌کند. یعنی پوششی جهت زیبایی. چون باید باشد، پس دیزاینرهای باهوش ما آن را به شکلی می‌دوزند که هماهنگی با خواست مردم، و لباس‌هایی که زیر آن می‌پوشند داشته باشد.

حالا از نگاه حجاب اگر به مانتو نگاه کنیم، کسی که می‌خواهد بدنش را دیگران ببینند، می‌توانست مانتویی با یقه‌ی باز و کوتاه به همراه شلواری چسبان بپوشد. که از نظر بعضی‌ها نگاه مردان را جذب نماید. وقتی می‌گویند مانتو باید یقه‌ای بسته داشته و بلند باشد، آیا دیگر نمی‌توان نگاهی را جذب کرد؟ این بر می‌گردد به نمادهای پذیرفته شده در جامعه. حال اگر مردی نشانه‌ی سـ کـ سی بودن را به شکل نه لباسی باز، بلکه رنگی خاص و به همراه تنها چند تار مو با آرایشی به نام فرضی ایکس بداند، تأثیر این نماد بر او همان است که روزی یک لباس باز می‌تواند داشته باشد.

این نمادها به قدری با ظرافت توسط افراد انتخاب می‌شود و مورد پذیرش جمعی قرار می‌گیرند، که حتی اینکه چه انگشتر از چه جنسی در کدام انگشت باشد، بر روی لباس چه گردن‌بندی آویزان بوده، و چه کفش با چه رنگی و شال یا روسری به شکلی هر چند پوشاننده‌ی مو استفاده کند، بار معنایی منظور را منتقل کرده و اینکه مانتو باید بلند باشد یا چه و چه هیچ خللی در بیان مفهوم ایجاد نمی‌کند.

این‌ها که گفتم، همه اینکه اگر کسی بتواند خواست جامعه‌ای را تغییر دهد، چه خوب و چه بد، می‌تواند تأثیرگذار باشد. اما تا وقتی خواست‌ها که از باورهایی درونی نشأت می‌گیرد، دست نخورده بماند، یا سویه‌ی حرکت‌اش با آنچه مثلاً گروهی دیگر می‌خواهند همخوان نباشد، تغییر صورت، هیچ تآثیری بر معنای عمل ندارد و همه همان می‌کنند که خود می‌خواهند، تنها به شکلی دیگر.

+ نوشته شده توسط احسان احمدی در دوشنبه بیست و چهارم بهمن 1390 و ساعت 11:3 |


 

اگر من بزرگ نمی شدم موی پدرم سفید نمی شد

اگر من بزرگ نمی شدم مادرم خسته و شکسته نمی شد.

چه ستمی کردم با قدکشیدنم

اگر همان بودم که بودم  نه مویی سپید بود و نه پشتی خمیده

 

عکاسی هنری است کوبنده  ؛

و عکس بیان کننده وقایع است. اینجا می ترساند ، آنجا می جنگد ، آنطرف اندیشناک است و جایی پاییز هزاررنگ و گاهی بهار شادمان.

با بهترین لباسهایت ژست میگیری و لبخندی میزنی و برای خودت عکسی میگیری . افتخار میکنی و عکست را به همه نشان میدهی.

اما افسوس یادت نیست که ممکن است این عکس در آینده بروی اعلامیه ای نقش ببندد.

بیرون از خانه ، جایی که برایت آرامش دارد عکسی با خانواده  میگیری  اما افسوس عکسی که امروز گرفته شد دیگر اینگونه نمی ماند و آدمهایش شکسته روزگار میشوند و میروند.

شاید آن عکس در طاقچه خانه ای قدیمی که زمانی در آن رفت میکردی ، به نماد عکس نوه ها مبدل شود و به فرزندت آنرا نشان دهی و از کودکی خودت و جوانی پدر و مادرت و یادش بخیر پدربزرگ و مادربزرگ حرف بزنی.

این حس نوستالژیک یکی از بدترین و در عین حال بهترین حس های دنیا هست.

بدترین به خاطر اینکه هر وقت به سراغت می آید ، بدون شک دلتنگ میشوی و حس غریبی پیدا می کنی.

و بهترین به خاطر اینکه مشخص میکند هنوز انسان خوبی هستی و وفادار. هنوز خاطرات گذشته، آدمهای گذشته، مکانهای گذشته و حتی خود گذشته ات برایت مهم بوده و هر وقت به آنها فکر میکنی دلت برایشان پر می کشد، این یعنی اینکه انسان اصیلی هستی و به قول شازده کوچولو اهلی هستی. حتی بدیش هم بعد از گذشت سالها دلنشین است.

اصلا تا به حال شده به خاطره ای از گذشته تان فکر کنید و دلتان برای آن لحظه خاص، برای آن آدمها و برای خودتان بودید تنگ نشود و هوس آن لحظات را نکنید؟  نمیدانم چرا حس برگشت به مبدا چرا اینقدر غریب است.

حتی اگر روزی پیر شوی و عکسی از آشنایانت را پشت شیشه یک عتیقه فروشی ببینی تمام تلاشت را میکنی تا آن قاب عکس را بدست بیاوری.

همیشه برایم سوال است که چه رازی در عکس نهفته است که انسانها هویت خود را در عکسهای گذشته جستجو می کنند؟

و من فکر میکنم عکسها نیز از لحظه ثبتشان وارد دنیا شده و زندگی میکنند و روزگار میگذرانند، اما تغییر چهره نمی دهند و هیچگاه خلق و خو و روحیتشان تغییر نمی کند و همیشه انرژی لحظه ثبتشان را به بیننده هدیه میکنند.

+ نوشته شده توسط احسان احمدی در شنبه دوازدهم آذر 1390 و ساعت 15:1 |

اوضاع تمام دنیا یکی است، اما حال همه‌ی مردم دنیا یکی نیست، شاید چون ما زاده‌ی رنجیم، هم‌بازی‌مان حسرت بوده و وقتی بزرگ شدیم چشمان‌مان فقط غم را دیده است، همیشه چیزی که نیست برای‌مان بهتر بوده، حالا هم حکایت من همین است و شاید هم حکایت تو...
شاید انتظار من از زندگی زیاد است، شاید برای تغییر تقدیری که می‌گویند چاره آن تدبیر است  هنوز به اندازه‌ی کافی بزرگ نشده‌ام، تو فکر می‌کنی از دهه‌ی بیست زندگی تا حالا مفید نبوده‌ای، من فکر می‌کنم دنیا برای من که نمی‌چرخد هیچ، با چرخشش آرزوهایم را هم از من دورتر می‌کند! اما من به اطمینان به تو می‌گویم که چه درست خواستی که بروی، خاک اینجا حاصلخیز نیست، بلاخیز است! که اگر بود مردمانش شادتر می‌شدند هر روز، لبخندشان عمق پیدا می‌کرد و در جستجوی شادی کانالهای خالی ماهواره‌ای را بالا و پایین نمی‌کردند!
آدمیزاد است دیگر، حواسش که نباشد یک روز دیر می‌فهمد که برای بازی کردن چه دیر شده، بیست ساله یا سی سالگی مهم نیست، مثل پیرزنی می‌شود که تمام آنچه دارد و ندارد را زیر بالشش قایم می‌کند و سرش را روی آن می‌گذارد تا بخوابد...تو به دنبال جسارت گم شده‌ی بیست سالگی هستی من به دنبال آرامش آن پیرزن هفتاد ساله! شاید تفاوت همین جاست ، اینکه دنیا با تمام همه‌ی فریبندگی و دروغ و مصیبتش  تبلیغاتچی خوبیست برای شوق زندگی و این مرز پرگهر قبرکن خوبی برای دفن آرزوها...

+ نوشته شده توسط احسان احمدی در دوشنبه بیست و یکم شهریور 1390 و ساعت 8:20 |

روزی از روزگارها ازیکی از اساتید عزیزم پرسیدم مبحث تلاش و کوشش چه جایگاهی در مباحثی همچون توکل دارد؟

و او چنین جواب گفت :

در دیالوگ های بزرگان دین بسیار دیده ام که به ما هشدار می دهند

پس انداز کار خوبی نیست

ادب حکم می کند ما عاقبت بین باشیم

انسان عاقبت بین انسان فرخنده ای است

اما این بدان معنی نیست که عاقبت بینی ما عاقبت سازی ما باشد

این فقط نشانه ی ادب ماست

کما اینکه اصلا فرق نمی کند در کجا دعا بخوانیم

در مسجد یا کوچه یا بی وضو یا با وضو

اما ادب حکم می کند با وضو باشیم و در امکنه ی مقدسه دعا بخوانیم

تو با پس انداز از غمهای معاش رهایی نمی یابی

بلکه طبقه ی غمهایت را عوض می کنی

حالا غم بی ماشینی داری

پس انداز می کنی و ماشین می خری

انوقت به طبقه ی ماشین دارها و غمهایشان وارد می شوی

واین دور پایانی ندارد

پس باید ثروتمندان بی غم باشند

هرچه بیشتر پس انداز کنی بیشتر طبقه ات را تغییر داده ای

فقط همین

اخر بین بودن با پول جمع کردن فرق دارد

ادب حکم می کند به سختی کار کنیم

و به فکر فرزندانمان باشیم که بعدا می ایند

و به فکر رفاه اینده امان

اما این فقط ادب است

برنامه ای وجود ندارد

برنامه را او ریخته است

برنامه ی زندگی قدمتی به قدمت کوههای هیمالایا دارد

به قول دوستم صایب:

دو چشم دوخته ای بر زمین از این غافل

که چرخ راه تو با هر ستاره می پاید

رزق معلو م است

و در این شکی نیست

به هر کس بخواهد می دهد

به هر کس بخواهد نمی دهد

دعا باید کرد تا رزق فراوان شود

حاج اقا ملکی تبریزی می فرمودند:

درصدی از خوشبختی ها نتیجه ی تمامی تلاش و کوشش ماست

بقیه در هاله ای از ابهام و راز است

که هیچ کس ان ابهام را نمی فهمد

و یا اگر می فهمد نمی گوید

در ان ابهام باید فرو رفت با یک جانمازی که بوی عطر سیب می دهد

مثل جانماز من که از مادرم مانده است

و من بسیار لذت بردم اما .......

+ نوشته شده توسط احسان احمدی در یکشنبه نوزدهم تیر 1390 و ساعت 11:36 |

این نوشته مربوط میشه به دفتر خاطرات من در سال 86 :

مسائلی پیش اومده که چند وقت اخیر ذهنم را بدجوری برآشفته کرده .مسائلی که میتونه هر روز به چشم هرکسی تو زندگی بیاد ، میتونی سریع ازش عبور کنی یا مثل من .....

این‌ها فجایعی است که با اونها صبح به شب و شب به صبح می رسونیم :

جالبه که بعد از خوردن دو تا همبرگر تپل باز هم گرسنه باشی.

بعد از ده ساعت خواب، هنوز بی‌هوش بر تخت، در حال خواب دیدن باشی.

وقتی باطری کنترل تلویزیون ضعیف شده باشه دکمه هاشو محکم تر فشار بدی

بعد از صد بار نمی‌دونم چی، باز هم دلت معلوم نیست چی میخواهد

با اضافه شدن اینهمه وسیله ارتباطی برای سهولت در کارها بازهم اینهمه اضطراب و تنش برای دنبال هیچی

برای تفریح، چت کنی.

به میز بغلیت ایمیل میفرستی

بعد از دوست داشتن کسی، دیگر به او محل نگذاری

برای شروع ارتباط با کسی، جزوه و کتاب تبادل کنید.

برای زنگ زدن به کسی مجبور باشی فکر کنی

بعد از کلی تفریح و توی دل جمع بودن بازهم احساس تنهایی بدی بکنی

آری دنیای عجیبیست. من تو را دوست دارم، و تو او را، و او دیگری را. و همه تنهاییم. در کنار هم تنهاییم

آری دنیای ما پر از فاصله هاست ، و همه این فاصله ها به فاصله کمی از هم قرار دارند

ترک شده ایم و ترک میکنیم به آسانی

میگذریم و از ما میگذرند به سادگی

در گیر و دار مساله ازدواج و رابطه ها هستم و ارتباطشان با یکدیگر و اینکه در هر کدام باشی آن یکی را میخواهی

و جالبتر اینکه کوچکتر ها میخواهند بزرگ شوند و بزرگترها دوست دارند به دوران کودکی و نوجوانی برگردند.

و اینکه گاهی مودم عوض می شود و از زمین و زمان برایم غم می بارد .

از این استثناها که بگذریم، در نوشته ها و وبلاگهای مردم که سر بزنیم میبینیم مردمانی هستند  که از شادی می‌نویسند، چون شاد نیستند، از عشق می‌نویسند چون معشوقه‌ای در کنارشان نیست، و دوستان بسیار زیادی دارند چون با کسی صمیمی نشده‌اند. مردمانی که رؤیاهایشان، آنها را به فضایی ورای ملموسات معمول سوق می‌دهد، چرا که در نیستی به خلق خوبی‌ها دست زده‌اند و آنجا هیچ محدودیتی نیست .

یکی می‌گفت: آدمهای تمام فیلم‌ها تنها هستند، اما کارگردان فیلم از همه تنهاتر است.

من فکر می‌کنم همه‌ی اونهایی که می‌نویسند، شعر می‌گویند یا نت‌های موسیقی را پشت سر هم ردیف می‌کنند هم، حکم همان کارگردان را دارند، همه تنهایند!

به موازات خلق این آثار، روش‌هایی برای خوب بودن، دوست داشته شدن، پول درآوردن، و زندگی کردن نگاشته می‌شود. با نگارش این‌ها، تمدن یک دوره قانون‌مند می‌گردد و گسترش می‌یابد. این قوانین نوشته می‌شوند، چون مردم خوشحال نیستند.

 من و تو سال‌ها به دنبال یک چیز می‌گردیم. اما خیلی راحت از یکدیگر دریغ می‌کنیم. نمی‌دونم از ابتدای هستی اینگونه بوده، یا مردمانی هوشمند اما ناجنس، برای اینکه سیر نگارش و خلق آثار زیبا متوقف نشود، این رویه را به صندوقچه‌ی باور همگان تزریق کرده‌اند. تا بجنگی برای آنچه می‌خواهی، فقط به خاطر اینکه کسی دیگر نیز آموخته است که باید بجنگد.

نمیدونم اگه همه خوشحال بودند، بجای این کتاب‌ها و آهنگ‌ها و فیلم‌ها، چی می‌خوندیم و گوش‌می‌دادیم و می‌دیدیم؟

نمیدونم اگه همیشه، هر آنچه می‌خواستم همون می‌شد، الآن کسی بود که این جملات را بنویسه؟

شاید اونقدر به این‌ها خو گرفته‌ایم که زندگی بدون اونها را زندگی نمیدونیم.کاش همه‌مان از زور خوشحالی از رو برویم،و کاش هیچ‌کدوممون فرصت نگارش هیچ وبلاگ یا نوشته ای را در باره‌ی قانون مندی دنیا و احیاناً بی وفایی‌ اون نداشته باشیم.

کاش اونقدر بخندیم که هنگام استراحت، بدون فکر بخواب برویم

+ نوشته شده توسط احسان احمدی در سه شنبه چهاردهم تیر 1390 و ساعت 14:8 |

بیشتر از هر زمان دیگری، وقتی دلم از چیزی گرفته است به یاد نوشتن می‌افتم. ولی گمان نکنید که هر چه می‌نویسم همه‌ی زندگی‌ام است و می‌دانم بی‌انصافی است که فقط قسمت منفی محور زندگی‌ام را با کسی به اشتراک بگذارم. اما چه کنم که هنوز نوشتن، این دوست دوران دلتنگیم، همنشین هر روزه‌ام نشده است و با هیچ زور و التماسی سراغ من نمی‌آید مگر آنکه خودش بخواهد. در همین مواقع نوشتن مرا به یاد روزگاری خوش ویا روزگاری ناخوش می اندازد.

اما درهمین نوشته‌هایی که در برخی از آنها ردی از شادمانی و دیگرانی که گاهی گوشه‌هایی از غم در آن‌ها دیده می‌شود، مرا وصل می‌کند به بعضی معانی زندگی که وقتی در هوای دیگری سیر می‌کنم، دیده نمی‌شوند که شاید به خاطر سرعت زیاد زندگی یا ندیدن خودم باشد. که وقتی خیلی خوشحال می‌شوم چنان در آن کس یا آن چیز که مرا خوشحال کرده غرق می‌شوم که دیگر خودم را نمی‌بینم.

 اما مرور همین نوشته‌هاست که تمام زندگی‌ام را برایم یادآور می‌شود.حتی با مرور تصاویر یا شنیدن نوایی هم، یادآوری کلام گره خورده با آن‌هاست که چیزی را در ذهنم بیدار می‌کند.

وقتی به دنبال راهی برای حل هر مشکلی باشی، هر چیزی که تو به این نام خواندی‌اش، و به هر صورتی، فکری یا دستی از غیب برای کمک فراهم شود ، ناآگاهانه به سوی منشأ آن فکر یا دست یاری دهنده می‌روی تا برای خودت از آن پادشاهی سازی ، که گمان می‌کنی برتر از تو بوده که توانسته است در آن لحظه‌ی خاص، چیزی به تو ببخشد که خود از آن ناتوان بوده‌ای.

 همین فکر و همین یاریست که بی‌ارزش می‌نماید هر نقطه‌ی دیگری از زندگی را ، به جز همان نقطه که لازم بود تا تو پادشاهی داشته باشی. و چون آن فکر یا آن دست یاری دهنده چیزی یا حسی به تو داد که بدون دلیل او هرگز اینچنین نمی شد، و دلیلی مضاعف می‌یابی تا ارزشی دو چندان به او دهی ، که او با حرکتش تاثیری برتو دارد که خود نمی‌داند، اما گمان می‌کنی می‌داند، چون این ارزش و اثر را تو به او داده‌ای. و هرگز نخواهد فهمید چه گذشت و نخواهد دانست چه از تو در بر دارد.

و چه می‌شود که از بین همه‌ی آنچه در بیرون از ماست، فقط در هر زمان، یکی را بهانه‌ای می‌دانیم برای پادشاهی، و چه می‌شود که حتی وقتی تنها کاری که پادشاهمان می‌کند القای این فکر است که آنست که می توانست و این آن چیزی است  که فقط در فکر ما جابجا شده است، هنوز نمی‌دانم!!؟

اما پس از آنکه دانستی خود بوده‌ای که ذهنت را رام کرده‌ای برای آن مدت خوشایند، از دو چیز خواهی ترسید؛ یکی سرخوردگی از نسبت اشتباه چیزی به کسی و آن‌همه بندگی که در ازای هیچ کردی، و دوم از اینکه دیگر نتوانی به راستی پادشاهی در ذهنت بپروری، که از بیرون تو باشد و بی‌تو بر تو پادشاهی کند.

+ نوشته شده توسط احسان احمدی در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 و ساعت 15:25 |


آن خط صاف زندگی وقتی که کمی کج می‌شود، چنان کج می‌نماید که گمان می‌کنم در کج‌ترین حالتش قرار گرفته است. غافل از اینکه کج تر هم می‌شود و می‌شود، و چه خوب که هر بار، دیر یا زود، به حال اول باز می‌گردد.

تا اینجای داستان فقط کج بودنش است و صحبتی درباره‌ی چگونگی آن نیست. اما گذر زمان همیشه دو گونه کجی را را به من نمایانده است ؛ یکی آنکه خوبی‌ای را از دست بدهم و دیگر آنکه بدی‌ای به سراغم بیاید. اولی را زود‌تر دیدم و زودتر دانستم در برابرش چه کنم. که یا از آن خوبی گذشتم و یا به دنبال اتفاقی بهتر، آن را فراموش کرده ام.

اما دومی را مدتی است لمس کرده‌ام و ندانستم که چرا من، که مقاومت می‌کنم در برابر ناخواسته‌ها، توان تحملم کم شده ، و بی‌قرار می‌شوم در برابر این کجی.

همه جا سکوت می‌شود، حجم اطراف فشرده می‌شود و مرا فشرده می‌کند. در این فشردگی، احساس میکنم زندگی نمی‌آغازد ، گل نمی‌روید، آن گلی که می‌روید دیده نمی‌شود، آن گل که پژمرد جان نمی‌گیرد. بر این سطح سایه می‌شوم، سایه‌ام را می‌بینم که در تکاپوی حرکت است ، اما حرکتم بی‌عمق، بی‌نفوذ، بی‌پرواز است.

من همیشه دوست دارم خودم را به جای بلندی آویزان کنم، و دلم خوش باشد که به آن جای بلند وصل هستم، و بدانم اگر اتفاقی بیفتد من به جایی وصل هستم.اما در کج ترین حالات زندگی از آن جای بلند سقوط کرده ام . من خودم تکه‌هایم را دیده‌ام. دیده‌ام که چگونه بعضی قسمت‌هایم، شاید گران‌بهاترینشان، سقوط کرده‌اند و تنها دلیلش این بوده که نقطه‌ی اتصالشان گسسته است.

با افتادن این قسمت‌ها، این بخش‌های وجودم، دنیا تمام نمی‌شود. سایه همچنان حرکت می‌کند و غم‌انگیزترین قسمت زندگی همین است. به نظر من، هر فیلم خوبی باید بعد از مهمترین اتفاقش، مهمترین حادثه‌اش یا تمام شود یا تمام ماجرایش، سویش، حرف‌اش تغییر کند. هیچ‌وقت دو تصادف، یا دو مرگ مهم در یک فیلم جذاب نیست. اما زندگی اینگونه نیست. آن‌وقت آدمی مثل من که تصمیم می‌گیرد دیگر از هیچ‌جایی به زمین نیافتد، سعی می‌کند خودش به بالاترین جای ممکن برسد. خودش خدای خودش بشود. تصمیم بگیرد خودش دستش را به آخر آسمان برساند تا یک جایی، یک کسی، چیزی، دستش را، قلاب نگهدارنده‌اش را رها نکند.

وقتی چیزی را به دست می‌آورم، اگر از من دور شود طوری می‌نماید که انگار بخشی از وجودم است، انگار که مسیر زندگی‌ام به شکل دوم کج می‌شود. که انگار از جایی که هستم به پایین سقوط می‌کنم. که باید از چیزی که دارم بگذرم. از آن چیز خوب که شاید روزی برای به دست آوردنش تلاش یا آرزو کرده‌ام. همین تلاش و آرزوست که آن را به من پیوند می‌زند.

 یک چیز به سه شکل به زندگی یک نفر پیوند می‌خورد. یا بعد از تلاش زیاد، یا بعد از عادت یا بعد از آرزو.چیزهای خوب زیادی هستند که هم سخت وهم آسان به دستشان آورده‌ام، یا شاید هم همیشه بوده‌اند، اما از دست دادنشان، مانند همان سقوط است. چون دیگر به خوبی‌شان خو گرفته ام.

اینکه چه چیزی بخشی از من است و چه چیزهایی حق دارند بروند، بروند بدون آنکه از من چیزی بپرسند، برایم سؤالی بزرگ است. می‌دانم آنهایی که با من پیوند خورده‌اند، دیگر خودشان نیستند، و امیدوارم که دنیا حق نداشته باشد به آسانی آنها را بدون من بخواهد.

اما بعضی وقتها دنیا خیلی از حقوق مسلم را رعایت نمی‌کند. چرایی اش را شاید روزی به ما بگویند اما از مردمان در شناخت حق و غیر حق خود چه انتظاری دارید!!!

+ نوشته شده توسط احسان احمدی در یکشنبه سوم بهمن 1389 و ساعت 14:41 |

همه آدمها از یک چیزهایی خوششان می آید و از چیزهایی خوششان نمی آید و این استثنا ندارد.

و برای نرسیدن به چیزهایی که بدشان می آید یا خلاص شدن از دست‌شان خودشان را به آب و آتش میزنند.

این، آن روی سکه‌ی خواسته‌هاست.

خواستنی‌ها مثل خوبی‌ها هستند. دیده نمی‌شوند. وقتی که هست خوب است ، وقتی که نیست تازه به یادش می‌افتی. نبودش در تو حس اندوه را برمی‌انگیزد.

و اما این بدی است که اگر باشد حالت را بد می‌کند. بدی، همان نخواستنی‌هاست.

وقتی نمی‌خواهی، می‌دانی که نمی‌خواهی، دنبالش نمی روی و بارت سبکتر است.

از مرگ تا زندگی مثل یک نردبان است، پله‌های زیادی دارد. اما بالاخره روی یکی‌شان ایستاده‌ای.

اگر مدام فکر کنی به خواسته‌هایت، کمی زنده‌ای. آنقدر که فقط به آن‌ها برسی. آنقدر که اگر نرسی، کمی می‌میری.

اگر مدام فکر کنی به خواسته‌هایت، چون همه‌اش خواستنی است، انتخاب نمی‌کنی. احساس پیروزی نخواهی داشت. پیروزی در رقابت نیست ، در جنگ است. در رقابت فقط می‌بری و تشویقت می‌کنند.غرور از آن ِ جنگوهاست.

خوب بیاندیش که چه می خواهی . تا نخواستنی ها به سراغت نیایند. و اگر آمدند به سرعت خودشان بروند.

خوب بیاندیش که چه چیزی نمی‌خواهی. تا بتوانی افتخار کنی. تا بتوانی انتخاب کنی. تا بترسی. تا تلاش کنی . آنگاه به بالای نردبان زندگی می‌رسی.

+ نوشته شده توسط احسان احمدی در سه شنبه سی ام آذر 1389 و ساعت 9:48 |